هفت‌برکه: آقای غلامعباس مدرسی، صاحب عطاری ابوعلی، مهمان چهل و ششمین شماره از ستون گپتریاست. در یک روز پاییزی و در میان رواج کار مشتری‌هایش، او از خاطرات زندگی در بحرین، زلزله‌ی بزرگ لار، همسر و فرزندان و کاروبارش می‌گوید و ما در کنار ظرف‌های رنگارنگ داروهای گیاهی و ادویه‌ها و محصولات محلی، پای نَقل‌های او می‌نشینیم.

Gaptaria Gholamabbas Modarresi 1

با پاروی خاطرات به سوی بحرین

غلامعباس مدرسی، فرزند علی، متولد اول اسفند ۱۳۲۱ است و از همان اول ما را با خاطراتش همراه می‌کند. او می‌گوید از ۱۵سالگی به همراه برادرش به سفر بحرین رفته است. می‌گوید: «آن وقت‌ها پنکه هم حتی نبود؛ قصه مال ۵۰ سال قبل است. صبح زود سر کار می‌رفتیم. یک پیراهن و یک شلوار راحتی سفید می‌پوشیدیم. کارگر همین است. هوا شرجی و تا شب کار می‌کردیم. در یک بقالی کار می‌کردم و یخچال و پنکه درستی هم نبود. ناهار را خودمان درست می‌کردیم. اولین مغازه مال پسر عمویم حاجی رضا باقرزاده و بعد برادرم ابوالحسن مدرسی بود.»

آقای مدرسی پنج سال در بحرین می‌ماند. می‌گوید: «وقتی برگشتم مادرم من را نمی‌شناخت!» او کنار دروازه قدیم از یک ماشین پیکاپ پیاده می‌شود و خبری هم از استقبال نبوده است!

زلزله‌ی لار و نُمزادی و عیش

گفتگوی آقای عطار با مریم دانشور را دنبال می‌کنیم. آقای مدرسی می‌گوید در سفر دومش که چهار سال طول کشیده، زلزله‌ی بزرگ لار اتفاق افتاده است. خبرگزاری‌ها اسم لار و گراش را با هم اعلام می‌کرده‌اند. او می‌گوید همه سعی می‌کردند برگردند چون نگران بودند: «یک گروه تصمیم گرفتند با لنج برگردند. برادرم هم برگشت و من ماندم. تازه بعد از ده-پانزده روز فهمیدیم گراش اتفاقی نیفتاده.»

در بین گفتگو، مشتری‌ها می‌آیند و می‌روند و آقای مدرسی با صبر و حوصله کار آنها را رواج می‌دهد. یک مشتری از عطاری او سراغ نشاسته گل را می‌گیرد و دیگری ارده و شیره‌ی انگور.

آقای مدرسی داستان زندگی‌اش را ادامه می‌دهد. او بعد از چهار سال برمی‌گردد و این بار در ۲۲سالگی نامزدی می‌کند. می‌گوید: «قدیم مادرها دختری را نشان می‌دادند، بچه‌ها هم قبول می‌کردند.»

کم‌کم حقوق او بالاتر می‌رود و در مغازه شریک می‌شود و بعد از دو سال برمی‌گردد و ازدواج می‌کند.

Gaptaria Gholamabbas Modarresi 2

«کَل مُلکی و ماه خانم» دو طبیب محلی

او از شکستگی سرش می‌گوید که او را چهار ماه از کار دور می‌کند و دکتر مصری هم نمی‌تواند کاری بکند. تا به گراش برمی‌گردد و به «کَل مُلکی» زن حاجی محمدعلی شمسی، که طبیب محلی بوده، مراجعه می‌کند. این طبیب از همان اول مشکل حاجی غلامعباس را تشخیص و آن را دوا می‌کند. او می‌گوید: «از آسمون هفتم وَ زِر اونتم. درده چو که چو!» او از ماه‌خانم که یک دکتر محلی دیگر بوده هم یاد می‌کند که «نَزلَه» (میگرن) او را بعد از سال‌ها درمان کرده است.

حاجی غلامعباس در میانه‌ی کار و سفر به غربت، پدر هم می‌شود. او هفت فرزند دارد و می‌گوید: «می‌رفتم و می‌آمدم و هر بار یکی را سرانجام می‌دادیم. خدا را شاکرم که سه تا داماد بهتر از خودم نصیبم کرده. یک دختر مجرد هم دارم.» او می‌گوید شش- هفت سال است که همسرش به خاطر آلزایمر حرف نمی‌زند و به مراقبت کامل نیاز دارد.

آخرین مُهر جواز و بازگشت به گراش

آخرین مغازه‌ای که آقای مدرسی در بحرین کار کرده، مغازه‌ی رحمت شادی بوده و در آنجا ماهی ۶۰۰ دینار مواجب می‌گرفته است. او از دردسرهای تحریم‌ها از آن موقع بر چک‌ها و کارهای بانکی هم می‌گوید که مجبور می‌شده مثل همه‌ی گراشی‌ها، پول نقد را به دست همشهری‌ها بسپرد تا به خانواده برسانند. می‌گوید شرایط اقامت بحرین آن موقع راحت‌تر از دبی بود و خاک دامن‌گیری دارد.

سیزده سال قبل، آخرین مهر خروج بر جواز آقای مدرسی و سفر به بحرین بوده و او بعد از آن برای همیشه به ایران برمی‌گردد و عطاری باز می‌کند؛ اول با شراکت برادر کوچکترش و بعد مستقل. آقای مدرسی می‌گوید: «دِگه آخِروشم!» و می‌خندد.

آقای مدرسی می‌گوید: «آدم باید برای خودش کسی بشود و کار کند. نیتش درست باشد. همه چیز جلو آدم می‌آید و باید صبر کرد.»

عطر عطاری ابوعلی و ثبت عکس‌های رنگارنگ

به پایان گفتگو نزدیک می‌شویم و عطر عطاری آقای مدرسی، حال خوب ما را با نقل‌های شنیدنی او ساز می‌کند. آقای مدرسی می‌گوید: «از خدای خودم راضی‌ام.»

عطاری ابوعلی عطر صفا و اخلاق خوش آقای مدرسی را دارد و در پاساژ حضرت زینب مشتری‌ها را می‌پذیرد. عطار روایت ما می‌گوید از قدیم هر شش سهم خانه‌ی پدری در خیابان دروازه را از برادرها و خواهرهایش می‌خرد و هنوز در آنجا زندگی می‌کند. او می‌خندد و دستی به خداحافظی و دعای خیر برای ما بلند می‌کند.

عکس‌های مجید افشار، رنگ‌ و بو و جزییات عطاری آقای مدرسی را ثبت کرده است.

Gaptaria Gholamabbas Modarresi 3