هفت‌برکه – نوریه بلبل: همزمان با ماه‌های محرم و صفر، فعالیت تکایا، هیات‌های مذهبی، روضه‌های خانگی و حسینیه‌ها هم آغاز می‌شود. در این ماه، در هشتگ گپتریا، به سراغ فعالیت‌های مذهبی بزرگ‌ترها در این ایام رفته‌ایم. یکی از خانه‌های امام که سال‌هاست صدای روضه در آن می‌پیچد، خانه‌ی حاجیه شا‌ه‌جان یا به قول مردم خانه‌ی حاجی شاجان در محله‌ی پاقلعه است. در چهل و چهارمین شماره از ستون گپتریا، همراه با نازنین شبان و دوربینش، به سراغ خانم معصومه دارا، نوه‌ی دختری حاجیه شاه‌جان، و خانه‌ی دلگشایش رفته‌ایم تا با خاطرات او از این خانه، مادربزرگش و بخشی از تاریخ آن، همسفر شویم.

Gaptaria Dara Hajieh Shajan 1

‌خانه‌ی حاجیه شاجان، تکه‌ای از حافظه‌ی جمعی شهر ما

محرم‌های این خانه پیش از حاج شاجان شروع شده؛ از زمان کولا نَکی یا همان کربلایی نقی، پدربزرگ حاج شاجان، یعنی حدود ۱۸۰ سال پیش، زمانی که تصمیم می‌گیرد خانه‌اش را وقف امام حسین(ع) کند. از آن روز تا امروز، نسل‌های زیادی آمده‌اند و رفته‌اند، اما صدای روضه‌های محرم، ایام شهادت و نوای «یا مهدی ادرکنی» شب نیمه شعبان از این خانه قطع نشده است.

شاید خیلی‌ها هیچ‌وقت ساکن این خانه نبودند، اما سهمی از آن دارند؛ سهمی از خاطره، از صدا، از بوی چای و دود قلیان‌های آن، از مراسم‌هایی که سال‌ها در این خانه برگزار شده است. برای همین است که وقتی نام خانه‌ی حاجیه شاجان می‌آید، فراتر از یک خانه می‌رویم و تکه‌ای از حافظه‌ی جمعی یک محله و شاید یک شهر را به یاد می‌آوریم.

این روزها شروع صبح‌های محرم برای آدم‌های این محله از بیت‌الزهرا(س) بعد از خواندن زیارت عاشورا شروع می‌شود؛ و بعد مردم کوچه‌ی شهید ادریس رحمانیان و یا کوچه کتل را می‌گیرند و بالا می‌آیند و بعد از رد کردن جوی‌های کوچک وسط کوچه، از خانه‌ی حاج عالی نیکخو می‌گذرند و به سربالایی کوچه‌ی خانه‌ی حاج شاجان می‌رسند.

بعد از افتتاح حسینیه حضرت علی‌اکبر(ع) [حاج شاجان] در خیابان مولانا، کنار مدرسه کوثر، روضه‌ی مردانه از این خانه به حسینیه منتقل شده است، اما این خانه همچنان نفس می‌کشد. هنوز هم زن‌ها و بچه‌های محله بَرا صبح‌های محرم خودشان را برای روضه‌ی امام حسین(ع) به اینجا می‌رسانند. هنوز هم استکان‌های چای بین عزاداران می‌چرخد، صدای روضه در سالن آن می‌پیچد و اشک‌ها بی‌اختیار روی گونه‌ها می‌نشیند.

Gaptaria Dara Hajieh Shajan 2

مرور خاطرات از اتاق‌های این خانه

این خانه بیشتر از اینکه در ذهن من رنگ داشته باشد، لایه‌های زیادی از ذهن مادرم را به خود اختصاص داده است؛ از دهه‌ی اول محرم و شب نیمه شعبان؛ تا خاطرات کودکی‌اش از دویدن در حیاط و اتاق‌ها، بالا و پایین رفتن از راغبو [نردبان] و رسیدن به پشت‌بام این خانه. نه مادرم و نه هیچ‌یک از بچه‌های محله‌ی بَرا و کوچه کُتَل، در خانه‌ی حاجیه شاجان بزرگ نشده‌اند، اما با دیوار‌های این خانه قد کشیده‌اند؛ یا دلشان مثل قل‌قل آبِ کتری روی منقل تَشی هشت‌ضلعی اتاق سمت راست دالان خانه برای اشک‌های روضه‌های شیخ رحمانی جوشیده است. حتی شب‌نشینی‌ها، بیدار ماندن تا صبح در شب نیمه شعبان و شب‌های قدر هم بخشی از خاطرات این خانه است. آن روزها نه بلندگویی بود و نه نورافکن‌های امروزی، روضه از یک اتاق شروع می‌شد و صدایش از دالان می‌گذشت و خودش را به کوچه می‌رساند و مردم را به روضه‌ی امام حسین(ع) دعوت می‌کرد.

بعضی‌‌ها خانه‌ها را با متراژ و تعداد اتاق‌هایشان می‌شناسند؛ اما این خانه را باید با تعداد اشک‌هایی که در آن ریخته شده و خاطره‌هایی که لابه‌لای آجرهایش مانده است شناخت. شاید اگر دیوارهای این خانه زبان داشتند، قبل از هر چیزی، از صدای استکان‌‌های چایی روضه‌ی امام حسین(ع) می‌گفتند؛ از زیرفنجانی‌هایی که از این اتاق به آن اتاق می‌رفت تا همنشین تارهای صوتی گلوی زن‌ها و مردهایی باشد که از گریه خشک شده بود، یا از زن‌هایی که در پستوی آشپزخانه‌ی این خانه، مجلس‌ها را سر پا نگه می‌داشتند.

حاجیه معصومه دارا از تاریخ این خانه می‌گوید

حاجیه معصومه دارا، نوه دختری حاجیه شاه‌جان و دختر حاجیه سکینه و مرحوم حاج حسین دارا، به همراه برادرش حاج عبدل، متولیان امروز این خانه هستند. اگرچه دیگر فرزندان مرحوم حاج حسین دارا نیز دستی در کارهای این خانه دارند، اما بار اصلی نگهداری و برگزاری مراسم بر دوش این دو خواهر و برادر است.

صبح یکی از روزهای دهه‌ی اول محرم امسال، پا در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله بَرا گذاشتم و با زن‌ها و بچه‌های این محله هم‌قدم شدم تا لحظه‌ای آنچه مادرم از کودکی‌اش در این خانه برایم تعریف کرده بود، در ذهنم جان بگیرد. از درِ ورودی خانه که بگذرید، اتاقی در سمت راست دالان قرار دارد که با یک پله از دالان جدا می‌شود. آشپزخانه؛ جایی که خیلی از مردم این محله و خادمان این خانه سال‌ها به دیوارهایش تکیه زده‌اند و دود منقل تَشی خورده‌اند تا در سایه خدمت به ائمه(ع)، سهمی در برپایی مراسم این خانه داشته باشند.

بعد از دیدن متولی خانه، حاجیه معصومه، از او قول گرفتم تا برایم از آنچه بر این خانه گذشته است روایت کند؛ از آدم‌ها و اتفاق‌ها. بعد از تمام شدن روضه و خداحافظی مردم، لب تالار خانه کنار او نشستم و به یکی از ستون‌ها تکیه دادم تا برایم از آنچه دیوارهای این خانه در دل خود جای داده‌اند و بر آن گذشته است، بگوید.

Gaptaria Dara Hajieh Shajan 3

خانه‌ای ۱۸۰ساله متعلق به کولا نَکی

خانه هنوز بوی چای روضه می‌داد. چند نفر از زن‌ها مشغول جمع کردن استکان‌ها بودند. حاجیه معصومه نگاهی به تالار انداخت و انگار قبل از هر چیز، تصویر محرم‌های سال‌های دور در ذهنش زنده شد. بعد آرام شروع به حرف زدن کرد: «در این ایام، همه بالای پشت‌بام پُر بودند. پدرم بالا را چادر می‌زد و همه زن‌ها بالا جمع می‌شدند و در حیاط هم پُر از جمعیت مردها بود.»

بنا به صحبت‌های حاجیه معصومه، قدمت این خانه به حدود ۱۸۰ سال قبل می‌رسد. این خانه در اصل متعلق به کربلایی نقی جبرالدینی، معروف به «کولا نَکی»، پدربزرگ پدری حاجیه شاه‌جان بوده است. او از خیرین بنام و تاجر آن زمان‌های گراش بوده است. حتی زمین‌های کولا نَکی نیز معروف بوده است. این خانه و حسینیه‌ی حضرت علی‌اکبر(ع) و زمین مدرسه‌ی امام محمد باقر(ع) و خانه‌های اطراف این مدرسه در خیابان‌ مولانا از جمله میراثی است که کولا نکی از خود به یادگار گذاشته تا حاجیه شاجان بعد از پدربزرگش قدم در راه او و خیر بگذارد و به مردم بدهد. او می‌گوید: «وقتی انقلاب شد و رهبر آمد، مادربزرگم چند خانه را از زمین‌هایی که از پدربزرگش به ارث برده بود به مستضعفین داد.»

خیرخواهی کولا نکی فقط به بخشیدن زمین و املاک محدود نمی‌شد؛ دلش می‌خواست بعد از خودش هم چراغ روضه در این خانه خاموش نشود، وصیتی هم کرد که تا امروز نسل به نسل میان خانواده‌اش مانده است. حاجیه معصومه می‌گوید: «آن زمان‌ها وصیت می‌کند که تا هفت پشت، چه زن و چه مرد، از نسل خودش اینجا را تحویل بگیرند و در این خانه مراسم روضه‌خوانی برپا کنند.»

ابتدا خود کربلایی نقی و بعد از او پسرش عباس، متولیان این خانه بودند. هرچند که عباس فرزندان زیادی داشته، اما در نهایت همه‌ی فرزندانش از همان کودکی دنیا را رها می‌کنند و تنها حاجیه شاجان برایش می‌ماند تا چراغِ خانه‌ی کربلایی نقی خاموش نشود و وصیت کولا نکی روی زمین نماند. بعدها حاجیه شاجان نیز پس از ۱۸ سال، حاجیه سکینه را به یادگار می‌گذارد تا فرزندانش چراغ‌دار میراث خانوادگی باشند.

حاجیه معصومه با دست به منبر چوبی گوشه تالار اشاره می‌کند و می‌گوید: «این منبر هم مال آن زمان است که کولا نکی با درخت گِزی که در زمین‌هایش کاشته بوده درست کرده است.»

حاجیه شاجان، شناسنامه‌ی ۱۰۰ساله‌ی خانه

صحبت که به خیرخواهی خاندان می‌رسد، او خاطره دیگری را از مادربزرگش تعریف می‌کند؛ خاطره‌ای از سال‌های قحطی: «زمان قحطی که می‌شود، عباس خرما و گندم را در کیسه می‌کرد و شب‌ها درِ خانه مردم می‌گذاشت و می‌رفت. مادربزرگم تعریف می‌کرد که مادرش، همسر عباس، وقتی خرماها را دسته‌بندی می‌کردند، به شوهرش می‌گفته: «چند تا کیسه هم سهم من بده تا من هم در این کار خیر شریک باشم.» آن‌ها خیّر بودند و کارهای خیر زیادی می‌کردند. آن زمان هم که مثل الان بیسکویت و کیک نبود، برای پذیرایی روضه از خرماهای همان نخلستانی که از کولا نکی به جا مانده بود استفاده می‌کردند.»

شاید همین روحیه خیرخواهی بود که باعث شد نام این خانواده سال‌ها در ذهن مردم بماند، اما نکته‌ای ذهنم را درگیر کرده بود. از او می‌پرسم این خانه میراث کربلایی نقی است، پس چرا بیشتر با نام نوه‌اش، حاجیه شاه‌جان، شناخته می‌شود؟

لبخندی می‌زند و می‌گوید: «چون مادربزرگم، حاجیه شاجان، ۱۰۰ سال عمر کرد و در اینجا زندگی می‌کرد. مردم وقتی می‌خواستند نذری بکنند، می‌گفتند: «می‌خواهیم نذر خانه حاجی شاه‌جان کنیم.» قند و چای و چیزهای دیگری برای روضه می‌آوردند.» حالا نزدیک به ۲۵ سال است که حاجیه شاجان به رحمت خدا رفته است، اما هنوز هم بیشتر مردم این خانه را به نام او می‌شناسند؛ نامی که انگار با دیوارهای این خانه گره خورده است.

شاید ماندگاری نام او فقط به خاطر سال‌های طولانی زندگی‌اش در این خانه نباشد، بلکه به خاطر اعتمادی باشد که مردم به او داشتند. حاجیه معصومه می‌گوید: «حاجیه شاجان هم مثل پدر و پدربزرگش کارهای خیر زیادی می‌کرد. مثلاً اگر مادر و پدری با بچه‌شان قهر بودند و بینشان شکرآب بود، می‌رفت پادرمیانی می‌کرد و صلحشان می‌داد. یا اگر زن و شوهری از هم جدا شده بودند، میانجی می‌شد. مردم روی حرفش حساب می‌کردند. امین مردم بود و پیش مردم اعتبار داشت. اگر هم کسی می‌گفت برای طلبه‌بونی برویم، می‌رفت، چون امین مردم بود.»

کمی بعد، خاطره دیگری از مادربزرگش تعریف می‌کند؛ از زنی که خرج روضه را از دسترنج خودش فراهم می‌کرد. «بی‌بی آن زمان‌ها ظروف قدیمی می‌فروخت و پولش را خرج روضه‌خوانی می‌کرد. آن موقع مثل الان مغازه این‌قدر زیاد نبود. می‌رفت لار و کِش، رشته، دکمه و سوزن می‌آورد، می‌فروخت و پولش را خرج روضه‌خوانی می‌کرد.»

Gaptaria Dara Hajieh Shajan 4

زمزمه‌ی روضه‌خوان‌ها از هر خشت خانه

خانه‌ای که نزدیک به دو قرن روضه در آن بر پا شده، طبیعی است که صدای خیلی از روضه‌خوان‌های قدیمی گراش را در حافظه خود نگه داشته باشد. دیوارهای این خانه سال‌ها صدای روضه‌خوانی شیخ رحمانی، حاج آقا مشکات، حاج آقا موسوی، شیخ محمود آخوندزاده، حاج غلامحسین کَول‌عبدالله، حاج غلامحسین غلامی، ملا عزیز، و ملا غلامرضا غلامی و حاج حسن‌ علی ملا را در خاطر خود نگه داشته‌اند. در مجلس‌های زنانه نیز مَش فاطمه‌بی‌بی و کربلایی فاطمه بانو، خواهر حاج حسن‌علی ملا، سال‌ها برای زنان این خانه و محله روضه خوانده‌اند.

اما دیوارهای این خانه فقط صدای روضه را در خود حفظ نکرده‌اند؛ روایت‌هایی از کرامت هم در سینه دارند. حاجیه معصومه، یکی از این روایت‌ها را از زبان مادربزرگش تعریف می‌کند: «بی‌بی از مَش فاطمه‌بی‌بی، یا کَل فاطمه‌بانو، می‌خواهد که روضه‌ی قمر بنی‌هاشم بخواند. چون نصف شب بوده، می‌گوید: «من الان حوصله ندارم، از صبح روضه خواندم، فردا صبح می‌خوانم.» تعریف می‌کنند وقتی که می‌خوابد، نمی‌دانم در خواب چی می‌بیند که همان نصف شب بیدار می‌شود و می‌گوید: «حاجی شاجان، بیدار شو تا روضه بخوانم.»

سینه‌زنی و زنجیرزنی تا ناهار روز عاشورا

اما خاطره‌های این خانه فقط به همین روایت‌ها ختم نمی‌شود. بخش بزرگی از حافظه آن، آیین‌هایی است که هر سال در محرم تکرار می‌شد. حاجیه معصومه می‌گوید: «از روز هفتم محرم، اینجا روضه مردانه داشتیم و دسته سینه‌زنی از اینجا راه می‌افتاد و به سمت خانه حاج احمد پورکریمی می‌رفت. شب عاشورا هم چند دسته سینه‌زنی و زنجیرزنی می‌آمدند و تا صبح عزاداری می‌کردند.»

بعد انگار تصویر سال‌های دور را پیش چشمش می‌آورد و ادامه می‌دهد: «روز عاشورا اینجا سفره پهن می‌کردند. آن زمان که سفره و ظرف یک‌بارمصرف نبود، قبل از محرم ظرف‌ها، سینی‌ها و قاشق‌های معدنی را بیرون می‌آوردیم و همه را می‌شستیم تا برای روز عاشورا آماده باشد. مردم دسته‌دسته از سینه‌زنی و زنجیرزنی می‌آمدند، ناهار می‌خوردند و می‌رفتند. شب نیمه‌ی شعبان هم همه در حیاط این خانه ردیف می‌خوابیدیم.»

بعد از صحبت‌های حاجیه معصومه، زنگِ خاطرات مادرم نیز از این ایام در گوشم می‌نشیند و بی‌آنکه آن روزها را دیده باشم، مرا با خاطراتش همراه می‌کند؛ از سینه‌زنی و زنجیرزنی که از این خانه راه می‌افتاد تا دویدن روی پشت‌بام‌ها، به دنبال دسته‌های عزاداری رفتن و رسیدن به خانه حاج احمد پورکریمی. خاطراتی که من هیچ‌وقت زندگی‌شان نکرده‌ام، اما آن‌قدر شنیده‌ام که انگار آن را از سر گذرانده‌ام.

خانه‌ای که با صدای روضه هنوز زنده است

وقتی از خانه بیرون می‌آیم، صدای روضه دیگر تمام شده، اما انگار هنوز میان دیوارهای این خانه می‌پیچد. کوچه همان کوچه است؛ همان جوی باریکی که صبح از آن گذشته بودم، همان سربالایی، همان خانه‌های قدیمی. اما در ذهن من، خانه حاجیه شاجان دیگر تنها یک خانه نیست، بلکه ملجائی است که نزدیک به ۱۸۰ سال، نسل‌های مختلف زیر سقفش کنار هم نشسته‌اند، عزاداری کرده‌اند، نذر آورده‌اند و خاطره ساخته‌اند. خانه‌ای که اگرچه متولیانش در هر نسل تغییر کرده‌، اما وصیت کولا نکی هنوز در آن زنده است؛ وصیتی که چراغ این خانه را روشن نگه داشته و نگذاشته صدای روضه امام حسین(ع) در میان دیوارهایش خاموش شود.

Gaptaria Dara Hajieh Shajan 5