هفت‌برکه – حافظ خواجه‌پور: یک انسان در زندگی باید پله به پله جلو برود و به نظر من سخت‌ترین پله‌ای که ۱۲ سال در آن گیر می‌‌کند مدرسه است. هر آدمی با هدف و رویایی به مدرسه می‌رود و پشت نیمکت می‌نشیند. در این راه خیلی‌ها امید‌شان کور می‌شود و حتی دیگر حوصله‌ی یک روز مدرسه رفتن هم ندارند، اما بعضی‌ها همچنان پای هدفشان می‌مانند؛ «هرچند آنها هم حوصله‌ی مدرسه رفتن ندارند!» با این حال، این هدف‌ها و امید‌ها باید دیده شوند.

به نظر من روز دانش‌آموز بهانه‌ای برای دیدن این رویا‌ها است. هر دانش‌آموزِ بی‌حوصله و خواب‌آلودی یک رویا دارد که دیده نمی‌شود، و اگر خیلی از آن دور شود، خودش هم آن را دیگر نمی‌بیند. راستش به نظر من باید حمایت‌های پشت دیوار را دید. پشت هر دانش‌آموز یک خانواده است که همه کار برای موفقیت بچه‌ها می‌کنند. معلمانی هستند که تمام تلاش خود را برای آموزش بچه‌ها می‌کنند. مدیرانی هستند که برای اداره ۲۰۰ دانش‌آموز یا حتی بیشتر تلاش می‌کنند، اما شاید این تلاش‌ها به‌تنهایی کافی نباشند. دانش‌آموزان علاوه بر حمایت دیگران، نیاز دارند مسیر و هدف خودشان را هم پیدا کنند، چون سرکشی آن چیز‌ است که در درون بچه‌ها وجود دارد و این سرکشی غیرقابل‌مهار است. این سرکشی یعنی دانش‌آموز در زمان درس خواندن حوصله ندارد، اما در زنگ ورزش و تفریح مانند موتور کویر با سرعت می‌دود! نمونه‌اش خودِ من! هر‌ چقدر با موسیقی با سرعت بدوم، خسته نمی‌شوم، ولی با اولین قدمی که در مدرسه می‌گذارم، دوست دارم به طولانی‌ترین خواب عمرم سلام کنم!

Hafez copy

 

حالا بعد از این همه کار، بچه‌ها از پله‌های خوب و بد مدرسه بالا می‌روند، اما ممکن است هدفی که ۱۲ سال پیش رویا‌ی آن را داشتند را حتی به یاد نیاورند، و از اینجا به بعد راه تازه‌ای را شروع می‌کنند؛ یک هدف جدید و یک پله‌ی جدید به نام دانشگاه. می‌دانید چرا در مدرسه خیلی از هدف‌ها کور می‌شوند، اما در دانشگاه نه؟ در دانشگاه شما رشته‌ی دلخواه خود را انتخاب می‌کنید و با تلاش در مورد هدف جدید خودتان به اطلاعات و دانش زیادی می‌رسید، اما در مدرسه به‌صورت اجباری باید درس‌های مختلف را بخوانیم. دانشگاه به ما می‌گوید: هدفت را بگو تا ما دانش را بدهیم، تا خودت آن را پرورش دهی. شاید من هنوز تجربه‌ای از فضای دانشگاه نداشته باشم، اما چیزی که از آن می‌دانم این است که دانشجو فرصت بیشتری برای انتخاب مسیر تحصیلی خودش دارد. در مدرسه اما دانش‌آموز باید مجموعه‌ای از درس‌های مختلف را بخواند، حتی اگر بعضی از آن‌ها هیچ ارتباطی با علاقه و رویای آینده‌اش نداشته باشد.

حالا این سوال پیش می آید که ما چه‌کار کنیم که دانش‌آموزها در مدرسه بهتر  به اهداف خود برسند و جای اینکه از آن دور شوند به آن نزدیک شوند. شاید باید به خواسته‌ی دانش‌آموزان گوش دهیم. هر دانش‌آموز بر اساس رویای خودش ایده‌ای برای پیشرفت دارد، این ایده ممکن است به رویا‌ی خیلی‌ها کمک بزرگی کند. خیلی از مدارس با تشکیل شورای دانش‌آموزی می‌خواهند از این ایده‌ها حمایت کنند، ولی خوب نهایتا در سال چند مسابقه فوتبال برگزار می‌کنند. این یعنی بعضی مدارس ایده‌ها را می‌شنوند، اما در گوشه‌ی باریک و کوچکی از حافظه‌ی خود فراموش می‌کنند و در نهایت فقط همان چند مسابقه‌ی فوتبال برگزار می‌شود. شاید بعضی‌ها خوش‌حال شوند، اما هیچ کس تنها هدفش بازی با توپ فوتبال نیست.

مثلا خودِ من علاقه‌ی زیادی به بسکتبال دارم، اما در مدرسه هیچ امکاناتی برای پرورش رویای من نبود. البته بعضی مدیر‌ها از ۱۰ ایده حداقل ۴ یا ۵ ایده را تایید می‌کنند، اما این تنها یک نکته از چندین نکته‌ای بود که در مدرسه وجود ندارد. شاید کمی باید در شیوه‌ی تدریس تغییر‌اتی ایجاد شود، مثلا معلمان به جای این که دانش‌آموزانی که در درس ضعیف هستند، مورد کم‌توجهی قرار دهند، از آنها بپرسند هدف و رویا‌ی در سرشان چیست؟ همین باعث می‌شود یا معلم متوجه هدف آن دانش‌آموز شود تا بداند چه‌ باید بکند، یا اگر دانش‌آموز هدفی ندارد، خودش به فکر فرو ‌رود و به رویا و هدف خودش پی‌ ببرد. این نظرات من، به‌عنوان یک دانش‌آموز در مورد مسیر دانش‌آموزان و تدریس در مدارس بود.

اما سوال این است: آیا یک نفر بین کسانی که این متن را می‌خوانند، حاضر است کاری کند؟