هفتبرکه – محسن مهرابی: نمایش «السالوادور» با نمایشنامهای از مسعود غفوری و کارگردانی علی فخری در پلاتوی جدید گراش روی صحنه رفت و در نهایت، یک خروجی قابل قبول از یک گروه ریشهدار و باسابقه ارائه شد. اما مفاهیمی که این نمایشنامه سعی کرده بود مخاطب را با آن درگیر کند، آنقدر جدی بودند که احتمالا بیش از این باید از آن نوشت و یا درباره آنها صحبت کرد.
نمایش حرفش را در بستر برداشتهایی از اقتصاد بینالمللی، نهادهای مالی، آرمانخواهی انقلابی و البته مطالعات استعمار میزد؛ اما در نهایت، همهی این مفاهیم به نقش پول میرسیدند. پول از میانهی اجرا برای تماشاگر به اندازه شخصیتهای نمایشنامه، بدل به مسئله شد.
بگذارید یک پرسش مطرح کنم: ارزش آب بیشتر است یا الماس؟ این یک سوال جدی است که نویسندگان و صاحبنظران مختلفی برای پاسخ به آن تلاش کردهاند و هر کس از زاویه نگاه خود به آن پاسخ داده است. شاید هم سرراستترین جواب این است که الماس ارزش بیشتری دارد. اما اگر سوال را کمی عوض کنیم، احتمالا پاسخ هم عوض خواهد شد. همینطور در شرایط مختلف میتوان انتظار پاسخهای مختلفی داشت.
چیزی که جواب دادن به چنین مسئلهی جدی و ریشهای را تسهیل کرد، پول بود. پول در ابتدا برای سادهسازی در تجارت و داد و ستد ساخته شد، اما در نهایت یک مشکل بزرگ را حل نه، اما ساده کرد. به این مساله، امروز در اقتصاد سیاسی، مفهوم «ارزش» گفته میشود. ارزشِ هر چیز را حالا بهایی که برای آن پرداخته میشود تعیین میکند، خواه ساعت کاری کارگران معدن در اتیوپی باشد، یا یک بطری کوکاکولا ساخته شده در آمریکا. این تعیین ارزشها به وسیله پول، دستمایهی نویسنده برای خلق چنین موقعیت درگیرکنندهای در نمایش شد. نمایشی که در آن نه خبری از منجی و قهرمان است و نه قرار است مخاطب در پایان بخواهد خود را جای هر کدام از این شخصیتها بگذارد.
آشوب نتیجهی تقلای شخصیتها برای داشتن سهم بیشتر از پول است و نقش هر یک از آنها برای ما آشناست. شخصیتها همانقدر آشنا هستند که چالشهایی که آنها در تلاش هستند تا برطرف کنند، از جاده گرفته تا مسئلهی فساد و… آشناست.
شاید سوال اساسی نمایش این باشد: وقتی پول وارد ماجرا می شود، یک روحیهی انقلابی به تنهایی میتواند در برابر وسوسهای که پول میسازد، ارزشهایش را عوض نکند؟ نویسنده قبلاً نشان داده که تسلط زیادی بر آثار شکسپیر دارد و همین یعنی باید در تماشای این نمایش به دنبال نمادها گشت، نمادهایی که هر کدام نمایندهی بخشی از وضعیتی هستند که ما با آن مواجهیم؛ نه فقط در السالوادور که در هر جای دیگر. وقتی پای پول وسط میآید، لحنها عوض میشود و موضوع گفتگوها هم عوض میشود. همه چیز حالا پول است نه آرمانها؛ و اگر جایی کسی سعی میکند از سمت مردم حرف بزند، در نهایت دارد از منافع خود در این بازار اقتصادی حراست میکند.
مهمترین کاری که نویسنده از صحنهی اول تا آخرین صحنه تلاش کرد آن را به خوبی و بدون دست زدن به کارهای کلیشهای انجام دهد، تغییر آرام هر شخصیت در پی پیدایش پول بود. پول ارزشهای آدمها را عوض کرد، یا لااقل آنچه را که در باطن برایشان اهمیت داشته، نشان داد.
سالوادور در یک دلدادگی مرددگونه گیر افتاده، اما با پول، سمت قدرتمند را انتخاب کرد و خود تبدیل به ابزاری برای اعمال خشونت شد. دی که یک انقلابی محکم است و خود از آشوب و خونریزی آسیب دیده و والدینش را از دست داده، برای پول بیشتر، دست به کاری زد که خون ریخته شود و هیچ نشانهای پشیمانی ندارد، حتی بعد از آنکه میگوید «اون بیرون خیلی مواظب باش، توی خیابونها خون روان شده». پدر خسوس در اولین مواجهه با تماشاگر، یک ضد فساد نشان داده میشود. پیشینهی او این است که در مواجه با فساد، تبدیل به یک شخصیت آرمانگرا شده است. اما با دستبرد زدن به حسابها، خود فساد میکند. و کاترین که به دیگران دربارهی اعتیادآور بودن پول درآوردن هشدار میدهد، خود در دام این اعتیاد میافتد، تا جایی که به جای تقلا برای آزادی، به این معترض است که چرا امکان پول درآوردن ندارد.
نویسنده این تغییر ارزشها را نه فقط در آدمها، که در سیستمها هم میبیند. سیستم برتون وودز که در نمایش چند بار به آن اشاره میشود، آمده بود تا با ایجاد یک پشتوانه برای پول ملتها، یک سیستم تسویه تجاری بسازد که زمینهی ایجاد روابط تجاری باشد که ممکن است صلح به ارمغان بیاورد، اما در نهایت همان سیستم تبدیل به یک ابزار برای استعمار ملتها شد؛ استعماری که چون به جای اسلحه از اسکناس، و به جای لشکرکشی از اوراق قرضه و فروش استقراضی و نمودارهای اقتصادی استفاده میکند، به اندازهی استعمار قرون قبل زشت و منزجرکننده نیست؛ اما در نهایت همه را زندانی دلار ساخته، چیزی که در پوستر نمایش هم به خوبی نشان داده شده است. این سیستم به جای ایجاد صلح، ماشین جنگی کشور میزبانش را تامین مالی کرد و این نکته هم در بحث میان دو شخصیت نمایش به خوبی مشخص است: «هیچ میدونی بودجهی نظامی کشورت چقدره؟ اگه بودجه نظامی ۹ تا کشور رو روی هم بذارن تازه میشه اندازه آمریکا. با من از صلح حرف میزنی؟»
حالا یک بار دیگر مرور کنیم؛ در کشوری در آن سوی این کره خاکی، که اتفاقا متاثر از رفتارهای استعمارگونه یک قدرت خارجی است، یک آدم مسلط بر بازارهای مالی، گروگان گروهی است که در ابتدا آرمانگرا هستند، رفتار خشونتبار ندارند و در ظاهر به دنبال مبارزه به نفع مردماند. این گروه به خصوصی شدن آب اعتراض دارد و در تلاش است تا برای کودکان واکسن یا مدرسه فراهم کند. اما یک چیز همهی این مسیر را عوض میکند: پول. با وارد شدن پول، ارزشها یکییکی عوض میشود و هر کس به چیزی که روزگاری خود از آن آسیب دیده یا علیه آن بوده تبدیل میشود. پول ارزشها را تعیین میکند؛ خون به راه میافتد و در نهایت، شال کشیش از روی گردن پدر خسوس روی گردن نفر بعدی قرار می گیرد.
شاید واقعیت تلخ «السالوادور» این نباشد که پول میتواند آدمها را عوض کند؛ بلکه این باشد که گاهی برای تغییر دادن آدمها، لازم نیست چیزی از بیرون به آنها تحمیل شود. کافی است همان چیزی را در اختیارشان بگذاری که برای به دست آوردنش، حاضر باشند از ارزشهایشان دست بکشند. آن وقت قربانی دیروز، جایگاه عامل خشونت را میگیرد؛ مبارز با فساد به بخشی از آن تبدیل میشود؛ و آرمانهایی که روزگاری برایشان جنگیده میشد، در حساب و کتاب منافع شخصی رنگ میبازد.
به همین دلیل است که در پایان نمایش، جابهجایی شال کشیش از گردن پدر خسوس به گردن نفر بعدی، بیش از آنکه نشانهی پایان یک ماجرا باشد، یادآور تکرار بیپایان آن است. آدمها عوض میشوند اما سازوکار همچنان پابرجاست.
«السالوادور» در نهایت پاسخی قطعی به پرسش ارزشها نمیدهد؛ فقط ما را با پرسشی دشوارتر تنها میگذارد: اگر برای رسیدن به آرمانهایمان، حاضر باشیم ارزشهای خود را بفروشیم، آنچه در پایان به دست میآوریم، هنوز همان آرمانهاست؟


