هفتبرکه – علی گلوانی*: بدون هیچگونه شکی، «تامی شِلبی» در سالهای اخیر به نمادی فراتر از یک شخصیت داستانی و به نامی آشنا و دوستداشتنی در میان هنردوستان و مخاطبان سراسر جهان تبدیل شده است. کیلین مورفی، با تعهدی خیرهکننده، یکچهارمِ عمر خود را وقف ایفای این نقش کرده و این عشق و تلاشِ بیوقفه، نهتنها بینتیجه نمانده، بلکه به اوجی فراتر از انتظار رسیده است. امروزه، استایل خاص تامی و گروهش، بهویژه آن کلاههای کلاسیک و پوششِ متمایز، از مرزهای پرده سینما عبور کرده و الهامبخشِ صنعت مد و ترندهای روز در میان اینفلوئنسرها و علاقهمندان به سبک زندگی شدهاند؛ گویی که روحِ آن دوران، دوباره در دنیای مدرن زنده شده است.
پخش سریال «پیکی بلایندرز» در سال ۲۰۱۳ شروع شد و ۶ فصل ادامه داشت. با ادامهی فراز و فرودهای مختلف آن سریال، در این فیلم سینمایی ساخته تام هارپر، نقطه عطف مهمی در تاریخ این سریال رقم میخورد. البته قرار بر این است که دو فصل دیگر سریال نیز توسط نتفلیکس ساخته شود. بدین ترتیب، بعد از چندین فصل سریال پرمخاطب و موفق، سازندگان تصمیم گرفتند که پایانی برای داستانِ تامی به تصویر بکشند و قرار بر این شد که این پایان به صورت یک فیلم باشد. به نظر من به این دلایل اصلی باید این فیلم را دید.
طلوع ضد حماسی
حتی اگر با زیر و بم و فراز و فرود داستان تامی آشنا نبودید و فصلهای سریال را دنبال نکردهاید، در گفتوگوهایی که بین تامی و خدمتکارش رد و بدل میشود، متوجه میشوید که او فردی مهم و تاثیرگذار بوده است که الان در عزلت خود، در تلاش برای نوشتن کتابی است. در واقع در جایجای فیلم اشاره به اتفاقاتی میشود که در پسزمینه یا در گذشته اتفاق افتادهاند یا در حال اتفاق هستند.
به نظر من، این بهترین نوع داستانگویی است، زیرا داستان به شدت لایهلایه است و همچون پیاز باید لایههای آن را از هم جدا کرد. این لایهلایه بودن و سالاد بودن داستان، لذت کشفی به شما میدهد که شما تشنهی دانستن بیشتر خواهید بود. در واقع، فیلم تماشاگر را دریافتکنندهی صرف داستان نمیپندارد، بلکه او را دعوت به کنکاش و توجه به جزئیات برای یافتن سرنخهایی از آنچه قبلا بر این شخصیتها گذشته است دعوت میکند. این نوع داستان، در تلاش برای خوراندن داستان به زور به تماشاگر نیست و او را همچون یک کاراگاه باهوش میپندارد.
تماشای این فیلم، گویی ایستادن بر نوکِ یک کوه یخ عظیم و دیدنِ تنها ذرهای از آن است! در هر سطر و هر قاب، ردپایی از داستانهای پیچیده و داستانکهای بهیادماندنی فصول سریال نهفته است؛ گنجینهای که برای هواداران وفادار، ضامنِ لذتی دوچندان و برای تازهواردان، دعوتی سوزان برای غرق شدن در اقیانوس ماجراهای تامی شلبی است.
آرتور و گریس، نه صرفاً شخصیتهایی بر پرده، که روحهای سرگردان و زنجیرهای سنگینِ گذشتهاند که وجدانِ تامی را در خود میپیچانند. آنها تنها نوکِ قلهای از کوهی عظیماند؛ نشانههایی که ما را به عمقِ تاریک و اسرارآمیزِ بقیهی این کوه یخ فرا میخوانند.
تنها سوالی که در این اقیانوس از هیجان باقی میماند، این است که رستگاری چگونه بر بامِ جانِ تامی فرود میآید؟ او همواره آرزوی مرگی باشکوه در دستان دشمنانش را داشت؛ و اکنون، همان دشمنی که پیشتر در کنار چرچیل شکست خورده بود، با چهرهای خشمگین بازگشته و صحنه را برای نبردی سرنوشتساز تدارک دیده است.
رقص نور و سایه: شاهکاری بصری
اما فراتر از پیرنگ، جادوی اصلی در قابهای حسابشده و میزانسنهای استادانه نهفته است؛ صحنههایی که روح و ذهن تماشاگر را به تسخیر درمیآورند. تامی، آن گنگستر سابق، در انزوای خودخواستهاش در ویلایی دنج، به نوشتن کتابی میپردازد. تصاویر خیرهکننده از مزارع خوکداری و گسترهی پهناور این دیار، که از کف تا سقفِ کادر دوربین را در بر میگیرند، گویی نقاشیهای زندهای از طبیعت و تنهاییاند.
طوفان جنگ و درام پدر و پسر
بازگشت به دوران جنگ جهانی و رویارویی تامی و پسرش با نازیهایی که کمر به نابودی انگلستان بستهاند، آشوبی بیپایان را به تصویر میکشد. قهرمان داستان، با اجباری تلخ، از پناهگاه امنِ تنهایی و تبعید خود به میدان نبرد دیگری کشانده میشود و درامِ عمیقِ خانوادگی در تقابلی سوزان میان پدر و پسر شکل میگیرد.
جشنوارهای از ارجاعات برای هواداران
برای طرفداران وفادار و دنبالکنندگان داستان، این اثر سرشار از تلمیحات بصری و ارجاعاتی است که قلبهایشان را به تپش میاندازد؛ از سکانسهای آغازین فصل اول که تامی را بر اسبی سرکش نشان میدهد، تا صحنههای پرشورِ ضد و خورد، انفجارهای مهیب و تعقیب و گریزهای نفسگیر. اینها همان قطعات تکراری و جاودانهای هستند که در فصول مختلف «پیکی بلایندرز» جان گرفتهاند و اکنون دوباره در اوجِ هنر روایت میشوند.
در این اثر درخشان، ستارگان درخشیدهاند که هر کدام تکهای از پازلِ پیچیدهی داستان را تکمیل میکنند: کیلین مورفی بار دیگر با حضور قدرتمند خود، روحِ تامی شلبی را زنده میکند؛ مردی که در میان طوفان جنگ و دردهای گذشته، به دنبال رستگاری است. ربکا فرگوسن در نقشی سرنوشتساز، به عنوان معشوقهای اغواگر و مرموز ظاهر میشود؛ زنی که با جادوی نگاه و کلامش، نهتنها دل تامی را میرباید، بلکه سرنوشت او را به چالش میکشد. تیم راث با بازیای خیرهکننده، چهرهی سربازی آشوبآفرین و خطرناک را به تصویر میکشد؛ دشمنی که با هر قدمش، تعادلِ ظریفِ داستان را به هم میزند و هیجان را به اوج میرساند. سوفی راندن با حضوری کوتاه اما خیرهکننده و تأثیرگذار، لایهای عمیق و احساسی به روایت میبخشد و یادآور پیوندهای ناگسستنی گذشته است. استفن گراهام نیز در نقشی مکمل و حیاتی، به عنوان چهرهای وفادار و در عین حال پیچیده، به ساختارِ درام خانوادگی و گروهی جان میبخشد. و در نهایت، بری کوگن که در نقش پسر تامی، نمادِ آینده و تداومِ خونِ شلبیهاست؛ او پلی است میان گذشتهی پرآشوب پدر و آیندهای که در انتظار اوست. این ترکیبِ استثنایی از بازیگران، نهتنها داستان را روایت میکنند، بلکه آن را به تجربهای فراموشنشدنی تبدیل میسازند.
بر زورق شکسته نشسته، منم / بر موج غم شکسته، منم
* کارشناس ارشد زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران؛ کارآموز وکالت




