هفت‌برکه – منیره جهانبین: در آوای منظم و متین زندگی خیال گسترانیده‌ام؛ بی‌آنکه تلاش و کوشش محسوسی برای تغییر چیزی داشته باشم. چرا که آموزگار زندگی به من آموخته است داستان‌هایش را، هرچند کوتاه‌کوتاه، بر آن میزان و اساس به تحریر درمی‌آورد که یکباره غافلگیری و تب‌وتاب را از ورای همه‌ی آنچه واقعیت می‌پنداشتم، به من نشان دهد.

شاید «جنگ دلقک‌ها» یکی از همان داستان‌های کوتاه‌کوتاه زندگی باشد؛ داستانی که هر آنچه را از مفاهیم و مضامین زندگی تاکنون آموخته بودم، یکباره در برابر دیدگانم فرو ریخت و مرا با دنیا و جهانی از آدم‌های مختلف آشنا کرد؛ آشنا و آشنازدا با آنچه به گمانم در شاهراه‌های اصلی زندگی رخنه کرده بود.

Komod 210 Jange Dalqak ha

«جنگ دلقک‌ها» باورهایم را به چالش کشید؛ اما بی‌تردید آنچه یک اثر را شکوهمند می‌کند، تنها خلق آن نیست؛ بلکه به حضور و ظهور کشاندن آدم‌هایی‌ست که در پهناوری این جهان دیده نشده‌اند. آدم‌هایی که گاه پشت انبوه روایت‌ها و عادت‌های ما به دیدن و نادیدن، آرام و بی‌صدا از کنارمان گذشته‌اند.

و اینک در «جنگ دلقک‌ها»، بی‌آنکه بخواهم، با همین دیده‌نشدن‌ها مواجه شده‌ام؛ دیده‌نشدن‌هایی که با ظرافت و وسواس از سوی راحله بهادر، مترجم جوان گراشی، به زبان فارسی راه یافته‌اند. شاید ترجمه همین باشد؛ دوباره دیدنِ آنچه از برابر چشم ما گذشته است، و دوباره شنیدن صداهایی که جایی دورتر از هیاهوی جهان منتظر مانده‌اند تا کسی آنها را به ما برساند.

راحله بهادر؛ مترجمِ بیست جهان

راحله بهادر در این کتاب، بیست نویسنده را از چهار قاره کنار هم نشانده است؛ بیست جهان متفاوت، بیست نگاه و بیست شیوه‌ی مواجهه با انسان و زندگی. و این کنار هم نشاندن، برای من فقط یک انتخاب ادبی نیست؛ لطافت و ظرافت طبع و نوعی دوراندیشی در آن می‌بینم که به زیبایی، جهان‌شمول بودن ادبیات را به رخ می‌کشد؛ اینکه آدم‌ها، هرقدر هم از جغرافیای یکدیگر دور باشند، در تنهایی، عشق، فقدان، ترس، پیری، خانواده و خاطره چقدر می‌توانند به هم نزدیک باشند.

پیش از ورود به داستان‌ها نیز با زندگی و سبک داستانی هر نویسنده آشنا می‌شویم و بعد داستان‌هایی را می‌خوانیم که با همان جهان و سبک او همخوانی دارند. برای من، این فقط یک انتخاب ساده نیست؛ ردپای شناخت و هوشمندی مترجم را می‌توان در آن دید. انگار راحله بهادر ابتدا نویسنده را به ما می‌شناساند و بعد دست ما را می‌گیرد و وارد جهان او می‌کند.

و این مجموعه حاصل یک شتاب لحظه‌ای نیست. داستان‌ها طی حدود ده تا دوازده سال ترجمه شده‌اند و سرانجام در کنار هم قرار گرفته‌اند؛ سال‌هایی از خواندن، انتخاب، مکث و ترجمه که به این مجموعه معنایی فراتر از یک گردآوری ساده می‌دهد.

حتی در پایان کتاب، گفت‌وگو با شش نویسنده‌ی زنده‌ی مجموعه برای من اتفاقی بسیار دوست‌داشتنی بود. بعد از عبور از جهان داستان‌ها، ناگهان با خود نویسنده‌ها روبه‌رو می‌شویم؛ انگار کتاب پس از تمام شدن داستان‌ها، هنوز حرف دیگری برای گفتن دارد. این ابتکار، هم در ارتباط من با داستان‌ها کمکم کرد و هم حس بسیار خوبی برایم به جا گذاشت.

داستان‌هایی کوتاه با جهان‌هایی بلند

مجموعه، با وجود تفاوت نویسندگان و شیوه‌های روایت، در چند مضمون اساسی به یکدیگر می‌رسند: تنهایی، مرگ، فقدان، عشق، خانواده، خاطره، پیری و تلاش انسان برای یافتن معنا در موقعیت‌هایی که گاه غیرمنطقی و غیرقابل پیش‌بینی‌اند.

آنچه بیش از همه مرا به خود مشغول کرد، ترکیب واقعیت روزمره با موقعیت‌های عجیب و گاه سوررئال است. اتفاقات غیرعادی رخ می‌دهند، اما نویسنده با خونسردی از کنارشان می‌گذرد؛ چنان‌که گویی عجیب‌ترین اتفاق جهان، طبیعی‌ترین اتفاق ممکن است.

وقتی طنز، لباس تراژدی می‌پوشد

طنز سیاه و ابزورد در بسیاری از داستان‌ها حضوری جدی دارد. در «پیامبران»، موجودی که قرار است مشکل خانه را حل کند، در نهایت همه‌چیز را می‌بلعد. در «فرشته‌ی کثیف»، موجودی مقدس به شخصیتی روزمره و تقریباً دست‌وپاگیر تبدیل می‌شود. و در «خانواده»، چیزی که ابتدا خنده‌آور به نظر می‌رسد، آرام‌آرام به تراژدی فرو می‌غلتد.

همین جابه‌جایی میان خنده و اندوه، یکی از ویژگی‌هایی‌ست که مرا در این مجموعه با خود همراه کرد؛ جایی که خنده، ناگهان ما را به نقطه‌ای می‌رساند که دیگر چندان خنده‌دار نیست.

آدم‌هایی که از پشت داستان به ما نگاه می‌کنند

اما بعضی داستان‌ها آرام‌تر به سراغ قلب آدم‌ها می‌روند. در «خالکوبی»، علاقه‌ی راوی هیچ‌گاه مستقیم گفته نمی‌شود؛ از رفتارهای کوچک اوست که دلبستگی‌اش را می‌فهمیم. در «گربه» نیز موجودی که مرد زمانی تحملش را نداشت، پس از جدایی به نمادی از زندگی مشترک گذشته تبدیل می‌شود. گویی آدم گاهی درست وقتی چیزی را از دست می‌دهد، می‌فهمد چه اندازه به آن وابسته بوده است.

«دختر طوفان» با ترس، مرگ و ناتوانی انسان در برابر طبیعت سروکار دارد. تصویر دختری که در میان طوفان از زمین جدا می‌شود، تصویری ماندگار است؛ اما آن جمله‌ی پایانی ــ «همیشه طوفان دیگری در راه است» ــ دیگر فقط درباره‌ی طوفان نیست. انگار درباره‌ی خود زندگی‌ست؛ اینکه پس از هر آرامش، امکان طوفانی دیگر وجود دارد.

«لباس تابستانی» نیز با ایده‌ای خیال‌پردازانه، به یکی از ساده‌ترین نیازهای انسانی می‌رسد: دیده شدن و دوست داشته شدن. مادربزرگی که می‌تواند دوباره جوان شود، وقتی جوان می‌شود دیگر برای لوسی همان مادربزرگ آشنا نیست. چیزی که قرار بود او را از پیری نجات دهد، او را از رابطه‌ای که برایش معنا داشت دور می‌کند. اینجا هویت فقط چهره و سن نیست؛ بخشی از وجود ما در رابطه‌ای‌ست که با دیگران ساخته‌ایم.

و «یک بعدازظهر در سال ۱۹۳۹» برای من از لطیف‌ترین داستان‌های مجموعه است. دختری چهارساله بارها خاطره‌ی پدرش از کودکی را می‌شنود، چون می‌خواهد پدرش را در زمانی بشناسد که خودش هنوز کودک بوده است. چه چیز زیباتر از این؟ گاهی کودکان نمی‌خواهند فقط داستان‌های پدر و مادرشان را بشنوند؛ می‌خواهند خودِ گذشته‌ی آنها را کشف کنند. اینجا خاطره تبدیل به پلی می‌شود میان دو نسل؛ پلی برای نزدیک‌تر شدن، شناختن و شاید دوست داشتنِ عمیق‌تر.

پایان‌هایی که خواننده را رها نمی‌کنند

بسیاری از داستان‌ها درست در لحظه‌ای تمام می‌شوند که معنای اصلی‌شان در ذهن خواننده شکل گرفته است. نویسنده توضیح اضافه نمی‌دهد؛ داستان را رها می‌کند و این خواننده است که باید ادامه‌ی آن را در ذهن خودش بسازد.

البته همه‌ی داستان‌ها به یک اندازه با من ارتباط برقرار نکردند و در بعضی، ایده‌ی مرکزی بیش از آنکه گسترش پیدا کند، در حد یک موقعیت باقی می‌ماند. اما در برابر قدرت ایده‌ها، تفاوت جهان‌ها و آن پایان‌هایی که گاهی درست در لحظه‌ی مناسب ما را رها می‌کنند، این موارد برای من چندان پررنگ نبود.

و سرانجام، جهانِ مشترک آدم‌ها

آنچه در نهایت از «جنگ دلقک‌ها» برای من باقی ماند، نه فقط مجموعه‌ای از داستان‌های عجیب و متفاوت، که جهانی از آدم‌هاست؛ آدم‌هایی از چهار گوشه‌ی جهان که با وجود فاصله‌های جغرافیایی، در ترس‌ها، دلتنگی‌ها، عشق‌ها، فقدان‌ها و تنهایی‌هایشان چقدر به یکدیگر شبیه‌اند.

بالونی که در طوفان ناپدید می‌شود، گربه‌ای که بعد از جدایی به نشانه‌ی دلتنگی تبدیل می‌شود، مادربزرگی که دوباره جوان می‌شود، فرشته‌ای که وارد خانه می‌شود، پدری که پایان دنیا را انتظار می‌کشد و کودکی که می‌خواهد گذشته‌ی پدرش را بشناسد؛ همه‌ی اینها، با تمام تفاوت‌هایشان، در نهایت به یک پرسش مشترک بازمی‌گردند: انسان با تنهایی، فقدان، تغییر و ترس از دست دادن چیزهایی که دوست دارد، چگونه کنار می‌آید؟

شاید راز ماندگاری این داستان‌های کوتاه همین باشد. آنها پاسخ روشنی به پرسش‌های خود نمی‌دهند؛ تصویری عجیب، گاه تلخ، گاه خنده‌دار و گاه بسیار لطیف از زندگی پیش روی ما می‌گذارند و بعد ما را تنها می‌گذارند تا معنایش را خودمان پیدا کنیم.

و شاید این همان چیزی‌ست که از «جنگ دلقک‌ها» برای من یک تجربه‌ی متفاوت ساخت: در جهانی که اتفاقات غیرممکن کاملاً عادی به نظر می‌رسند، احساسات انسانی همچنان واقعی‌ترین بخش داستان‌اند.

و در میان همه‌ی این آدم‌ها، همه‌ی این صداها و همه‌ی این جهان‌های دور، یک نفر ایستاده است؛ کسی که آنها را دیده، انتخاب کرده، سال‌ها با آنها زندگی کرده، ترجمه‌شان کرده و سرانجام کنار هم نشانده است تا ما نیز بتوانیم ببینیمشان. راحله بهادر، با «جنگ دلقک‌ها»، فقط داستان‌هایی را ترجمه نکرده است؛ او بخشی از جهان را به زبان ما آورده است.