هفت‌برکه: امروز شنبه ۲۰ تیرماه ۱۴۰۵، همزمان با چهل و یکمین سالگرد شهادت سردار ناصر عظیمی، یکی از جوان‌ترین فرماندهان دوران دفاع مقدس، سردار خداداد ابراهیمی، مدیر کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس فارس، روایت مأموریت ۴۸ساعته این شهید در عمق مواضع دشمن را بازگو کرده است؛ مأموریتی که اطلاعات به‌دست‌آمده از آن، در طراحی یک عملیات بزرگ نقش تعیین‌کننده‌ای داشت.

shahid azimi 2
سردار خداداد ابراهیمی: شب آرامی بود؛ آرامشی که بیش از هر چیز، دل آدم را ناآرام می‌کرد. نسیم ملایمی از میان سیم‌های خاردار عبور می‌کرد و خاکریزها در تاریکی شب فرو رفته بودند. هرچند دقیقه یک‌بار صدای انفجار خمپاره‌ای از دوردست به گوش می‌رسید و پس از آن، سکوتی سنگین دوباره بر منطقه سایه می‌انداخت. در سنگرها کمتر کسی خواب به چشم داشت. همه نگران بودند و چشم‌انتظار خبری که نمی‌رسید. از روز گذشته، همه به تکاپو افتاده بودند. دیده‌بان‌ها افق را زیر نظر داشتند، نیروهای اطلاعات عملیات مسیرها را جست‌وجو کرده بودند و حتی دیده‌بان‌های توپخانه نیز در میان دود و آتش، نشانی از ناصر می‌گرفتند؛ اما…هیچ خبری نبود. انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا او را از چشم همه پنهان کنند.

ناصر آن سوی خط، کیلومترها در عمق مواضع دشمن، تنها مانده بود. ساعت‌ها در تاریکی راه رفته و خزیده بود؛ از میان میدان‌های مین عبور کرده، سیم‌های خاردار را پشت سر گذاشته و از کنار سنگرهای کمین و نگهبانی دشمن گذشته بود. هر قدمش حساب‌شده بود؛ چرا که کوچک‌ترین اشتباه می‌توانست پایان مأموریت و شاید پایان زندگی‌اش باشد. گاهی روی شکم می‌خزید و گاهی خود را در میان گل‌ولای و عوارض زمین پنهان می‌کرد.

ساعت‌ها حرکت بی‌وقفه، توان جسمی‌اش را گرفته بود، اما اراده‌اش همچنان استوار بود. با روشن شدن هوا، پشت لاشه‌ی سوخته‌ی یک تانک پناه گرفت. بوی آهن زنگ‌زده و خاک سوخته در فضا پیچیده بود. همان‌جا ساعت‌ها مـاند و همه‌چیز را زیر نظر گرفت؛ مسیرهای تدارکاتی، محل استقرار توپخانه‌ها، تجمع نیروها و حتی رفت‌وآمد فرماندهان عراقی. با دوربین و تجهیزات همراهش، هر آنچه لازم بود ثبت کرد. چند بار خودروهای نظامی دشمن با فاصله‌ای اندک از کنارش عبور کردند. هر بار نفس را در سینه حبس می‌کرد و بی‌حرکت می‌ماند؛ چنان که گویی بخشی از همان تانک سـوخته است.

گرمای طاقت‌فرسای ظهر و تشنگی، رمق از تنش گرفته بود. قمقمه‌اش ساعت‌ها قبل خالی شده بود و غذایی نیز همراه نداشت. لب‌های خشکیده‌اش را با چنـد سـاقه علـف تلخ مرطوب کرد. همان طعم تلخ و خاک‌آلود، تنها چیزی بود که او را سر پا نگه می‌داشت. با فرارسیدن شب دوم، دوباره حرکت را آغاز کرد. بار دیگر میدان‌های مین، سیم‌های خاردار، کمین‌ها و خاکریزهای دشمن پیش رویش قرار گرفتند. در یکی از مسیرها پایش به سیم خاردار گیر کرد و زخمی شد، اما حتی لحظه‌ای به عقب بازنگشت.

کوله‌پشتی کوچکی که بر دوش داشت، ارزشش از همه دردها بیشـتر بود. درون آن، فیلم‌ها و عکس‌هایی قـرار داشت که می‌توانست سرنوشت یک عملیات بزرگ را تغییر دهد. نزدیک صبح، سرانجام خطوط خودی را دید. لبخندی کم‌رنگ بر لب‌های خشکیده‌اش نشست. آخرین توان خود را جمع کرد، از خاکریز بالا رفت و همان‌جا نقش زمین شد. رزمندگان با دیدنش به سوی او دویدند. یکی قمقمه آب را به لب‌هایش رساند، دیگری پتو روی او انداخت و نفر دیگری نبضش را گرفت.

ناصر با چشمانی نیمه‌باز، تنها به کوله‌پشتی‌اش اشاره کرد و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد گفت: مواظب کوله‌پشتی‌ام باشید… در همان لحظه، سردار شهید غلامحسین رودکی که یک شبانه‌روز کامل چشم‌انتظار بازگشت او بود، خود را به محل رساند. قامت بلند و چهره‌ی مصمم سردار، آرامش خاصی به جمع بخشید. او ناصر را در آغوش گرفت و بر روی کاپوت لندکروز نشاند. سپس با لبخند و شوخ‌طبعی همیشگی خود گفت: «پسر! تو یک مرد واقعی هستی. حیف که من دختر ندارم؛ وگرنه همین‌جا تو را داماد خودم می‌کردم!» صدای خنده‌ی بچه‌ها در امتداد خاکریز پیچید؛ خنده‌ای از سر آسودگی، پس از ساعت‌ها نگرانی و انتظار. گویی با بازگشت ناصر، جان تازه‌ای در رگ‌های خط جاری شده بود. لندکروز آرام به حرکت درآمد.

گرد و خاک جاده در هوا پیچید و نور چراغ‌هایش در دل سپیده‌دم می‌درخشید. ناصر با چشمانی خسته اما آرام، نگاهی به کوله‌پشتی‌اش انداخت؛ کوله‌ای که تنها حامل چند حلقه فیلم و چند قطعه عکس نبود، بلکه یادگار ساعت‌ها خطر، تشنگی، تنهایی و ایستادگی بود؛ امانتی که امید یک جبهه به آن گره خورده بود. سردار رودکی دست پدرانه‌ای بر شانه‌ی او گذاشت و آرام گفت: «ناصر جان! تو فقط اطلاعات نیاوردی … تو امید را به این خط برگرداندی.» و آن روز، در میان گرد و خاک جبهه، ارزش واقعی مجاهدت مردی نوجوان بیش از همیشه آشکار شد؛ نوجوانی که در سکوت و گمنامی، مأموریتی را به پایان رسانده بود که بسیاری از مردان باتجربه نیز از انجام آن هراس داشتند.